طالس: اهل ملطيه/مليتوس (متولد 585 و متوفاي 545/ 546 ق. م.)، وي آب را مادة المواد عالم و منشاء حيات ميداند. از نظر او همه چيز پر از خدايان است ـ آهن ربا روح دارد و . . . به قول ارسطو، «طالس كسي است كه در آغاز فلسفه قرار دارد».
آناكسيمندر: هموطن و پيرو طالس و البته جوانتر از اوست. از نظر او مادة المواد(آرخه)، نميتواند نوع خاصي از ماده باشد، بلكه عنصري نامتعين، مغاير با عناصر، نامتناهي و نامحدود(آپايرون) است. او همچنين ميكوشد تا به پرسش «چگونه جهان از عنصر اولي ظهور و گسترش يافته است؟»، پاسخ دهد.
آناكسيمنس : احتمالاً جوانتر از آنكسيمندر و دستيار او بوده است. وي به پيروي از طالس عنصر متعيني را مادة المواد قرار داد و گفت اين مادة المواد هواست. و هوا منشاء «هر آنچه بوده و هست و خواهد بود» و نيز مبدء خدايان است. وي چگونگي شكل گيري اشيا از هوا را از طريق تكاثف(انقباض) و تخلخل(انبساط) توجيه ميكرد.
فيثاغورث :پيش از هر چيز رهبر يك فرقة مذهبي ـ عرفاني بوده (پيروانش را فيثاغوريان ميگويند) ولي در حوزههاي مختلف علمي آرائي داشته است. وي قائل به جاودانگي روح و تناسخ بوده و . . . تمرين سكوت، تأثير موسيقي و مطالعة رياضيات در مكتب وي كمكهايي براي توجه و مراقبت نفس تلقي ميشد. در نظر فيثاغوريان: عدد نه تنها اصل نخستين همه چيز است(و اصول آن اصول همة اشياست) بلكه اشيا همان اعدادند ـ هستي همواره به شكل اضداد ظهور ميكند(محدود و نامحدود) و . . . فيثاغوريان از جهانشناسي ماترياليستي ملطي(لااقل تا آنجا كه اعداد را مادي تصور نميكردند) جدا شدند و مخصوصاً به دليل تأثيرشان بر افلاطون حائز اهميتاند.
گزنفون :بنا به نظري بنيانگذار ولي در واقع مشوق و حامي مكتب اليائي بوده است. به واحدِ بي حركت اعتقاد راسخ داشته و منتقدِ نسبت دادنِ صفات انساني به خدايان بوده است. او گرچه قائل به وحدت بوده ولي نميتوان گفت موحد به معناي ديني است.
هراكليتوس :بزرگزادهاي از مردم افِسوس(متولد سالهاي 504ـ 501 ق.م) و معروف به حكيم گريان است. او به مفهوم وحدت در كثرت و كثرت در وحدت رسيد. در نظر هراكليتوس ستيزة دائمي در جهان هست ـ «شدن و صيرورت هست ـ واقعيت واحد است و كشمكش اضداد لطمهاي بر وحدت آن وارد نميكند بلكه حتي اين كمكش براي وحدت اساسي است ـ ذات همه چيز آتش است ـ خدا همان واحد و عقل(لوگوس) جهاني است ـ يك قانون و عقل دروني در جهان هست و . . .
پارمنيدس :مقارن پايان قرن ششم متولد شده و پايه گذار واقعي مكتب اليائي بود. در حدود سن 65 سالگي با سقراط جوان آشنا شده است. در آغاز يك فيثاغوري بوده ليكن بعدها آن فلسفه را ترك كرده است. وي معتقد بوده كه فقط وجود/ واحد هست و صيرورت و تغير، توهم است. صيرورت و تغير فقط با حواس نمودار ميشوند. او تمايز ميان عقل و حس، بود و نمود را مطرح كرده است. وجود هست و نمي تواند وجود نداشته باشد(وجوب وجود) و هميشه هست ولي مكاناً متناهي است. وجود متعلق فكر است و هرچه متعلق فكر باشد ميتواند باشد و هرچه ميتواند باشد، هست. بنابر اين وجود به وجود نميآيد و كامل و نامتحرك و بيپايان است. اليائيان وجود را به معني مادي در نظر ميگرفتند.
زنون : او نيز الئايي بود و پيرو پارمنيدس(متولد احتمالاً 489 ق.م و پايه گذار ديالكتيك و سفسطه . او براي بطلان حركت دلائلي اقامه كرد و نشان داد كه فرض كثرت و تغير، منجر به نتايج محال و بي معني ميشود. وجود سرمدي و دگرگون ناشدني است. واقعيت ملاء، يكپارچه و كامل است.
امپدكلس :يك شهروندآكراگاس يا آگريگنتوم در سيسيل بود. جادو و كارهاي خارقالعاده ميكرده و در سياست مشاركت داشته است. امپيدكلس كه ميكوشد تا فكر اسلاف خود را با هم تلفيق و تأليف كند. از نظر وي ماده بيآغاز و بيانجام و فناناپذير است. اما تغير نيز حقيقتي انكارناپذير است. او معتقد به انواع ماده بود(نه يك ماده كه مواد ديگر از برآمده باشند)؛ يعني خاك، هوا، آتش، آب. اشياء بواسطة اختلاط اين چهار عنصر بوجود ميآيند. او براي توجيه ارتباط اشيا به دو نيروي اساطيريِ «عشق و نفرت» متوسل شد. به زعم وي جريان عالم دايره وار است و ادوار متناوب عالم وجود دارد بدون اينكه آغاز و پاياني در كار باشد.
آناكساگوراس: يك شهروند ايراني بود(متولد500 در كلازُمنا در آسياي صغير)كه گفته شده با سپاه ايران به آتن آمد. نخستين فيلسوفي كه در سالاميس اقامت گزيد(شهري كه بعدها مركز درخشان مطالعات فلسفي شد). وي به اتهام بيديني و هواداري از ايرانيان محكوم و زنداني شد و . . . بخشي از آراء آناكساگوراس مشتمل بر سازش نظريات پارمنيدس و امپيدوكلس ميشود. به اعتقاد وي: هر چيزي كه اجزا دارد، اجزاء آن از لحاظ كيف عين كل آن است(متشابه و همگون) و نهايي و غيرمشتق ـ حتي عناصر امپيدوكلس هم مخلوطهايي هستند از اجزاء كيفاً مختلف و لذا جزء لايتجزاء وجود ندارد ـ در هر چيزي بخشي از هر چيز هست ولي يك جزء غلبه دارد ـ مهمترين ابداعِ آناكساگوراس مطرح كردنِ «نوس» يا عقل به عنوان سازنده و اصل هماهنگ كنندة اشياست. نوس نامتناهي، خودمختار، قائم به خود،توانا بر همه چيز، ناظم اشيا، بسيط، لطيف ترين، . . . است. نوس در تما اشياء زنده حضور دارد. اما او خالق ماده نيست و وظيفة آن ايجاد حركت چرخشي يا دوراني در تودة مخلوط است. سقراط كه با كشف آناكساگوراس تصور ميكرد به فكري كاملاً نو دست يافته است، بدينگونه اظهار يأس نمود: تمام انتظارات مفرطم بر باد رفت وقتي فهميدم كه وي نوس را مدخليتي نميدهد، و در ترتيب و انتظام اشياء و امور هيچ نيرويي علّي به نوس نسبت نميدهد، بلكه هوا و اثير و آب و گروهي ديگر از چيزهاي عجيب را علت ميشمارد.
دموكريتوس :لوكيپوس(بنيانگذار نحلة اتمي اهل ميلتوس) و دموكريتوس متعلق به مكتب اتمي هستند. اين مكتب در واقع توسعة منطقيِ فلسفة امپيدوكلس است. آراء اين دو حكيم را نميتوان از هم تفكيك كرد. آنها معتقد بودند: شمار نامحدودي جزء تقسيم ناپذير(اتم) وجود دارند. اين اتمها بسيار خرد و وراي ادراك حساند، داراي اندازه و شكلهاي متفاوتاند. از برخورد اتمهاي نامتناهي كه در خلاء در حركتند، جهانهاي بيشمار پديد ميآيند. هيچ قدرت خارجي يا نيروي محركي به عنوان علّت ضروري براي حركت اوليه وجود ندارد. تصادم و برخورد اتمها بالضروره به سبب شكل و وضع اتمها و حركات نامنظم آنها رخ ميدهد و حركت ازلي و ادامة حركت نيازمند هيچ تبييني نيست. اتمهاي لوكيپوس و دموكريتوس وحدات فردِ فيثاغوريِ متصف به صفات وجود پارمنيدي هستند. تبيين لوكيپوس و دموكريتوس از واقعيت بدينسان بر اساس ماترياليسم مكانيكي است.