![]() |
![]() |
|
| این وبلاگ برای اطلاع رسانی و ارتباط با مدرسین فلسفه ایجاد شده است |
|
چكيده : تحقيق در علم از تمامي زوايا و بصورت كلي در يك مقاله و يا حتي در يك كتاب ممكن نيست و هريك از مقاله ها و كتابهائي كه در مورد علم نوشته شده است، از زوايه اي خاص به آن پرداخته است؛ و ما نيز در اين تحقيق از منظري خاص اما متعدد علم رامورد بررسي قرارداده ايم. ابتدا تعريف لغوی علم را آورده ايم و بعد تعاريف اصطلاحي آنرا كه مناقشات زيادي در آنها صورت گرفته است مطرح داشته ايم و سپس ابزارها و راههاي شناخت را بيان كرده ايم بدين صورت كه علم از چه ابزار و به چه روشهايي قابل دسترسي بوده و قابل ارزيابي است. بعد از آن مراحل علوم را بيان داشته وسپس درپايان به ارزيابي آن پرداختهايم.هدف از اين تحقيق اين است كه كساني كه دريك موضوع علمي بحث يا تحقيق مي كنندقبل از آن، ماهيت آن علم رابيان كنند تامانع مغالطه از طرف خواننده بگردد.واميددارم اين بحثها بتواند به كساني كه در معرفت شناسي گام برمي دارندحد اقل كمكي كرده باشد. واژگان كليدي : علم، معرفت شناسي، روش داوري، روش گردآوري،ابزارشناخت،علم زدگي. مقدمه : «علم چيست؟» اين سوالي است كه تصور مي شود جواب آن واضح و روشن است و همه بر آن تفاهم دارند؛ اما وقتي بخواهيم به همين سوال جواب داده و مفهوم آنرا تعريف و توصيف كنيم، معلوم مي شود كه مفهوم مورد نظر چندان هم ساده و آشكار نيست و اين ما هستيم كه دچار توهم فهم شده ايم. و هر چه بيشتر ميخواهيم با اين مفهوم آشنا بشويم، خلاف آنچه كه در مورد وضوح آن فكر مي كرديم، آشكار ميشود. خيلي ها هستند كه توليد علم مي كنند ولي همين ساده انگاري را در فهم چيستي علم دارند.بايد اين نكته را در نظر دانسته باشيم كه اولاً توليد علم دليل بر وضوح وتمايز آن نزد توليد كنندگان نيست،و ثانياً علم شناسي براي توليد كنندگان علم ميتواند باعث نيل به بصيرت هاي نويني براي آنان شود. عده اي هم كه خواسته اند ماهيت و حقيقت علم را واضح و روشن كنند، مناقشات دامنه داري در ميانشان صورت گرفته است به طوري كه، برخي اصلاً آن را قابل تعريف ندانسته اند و برخي فقط تعريف لفظي آنرا قبول كرده اند.عدهاي نيز چون ملا صدرا اساساً علم را همچون وجود از افق ماهيت و انواع مقولات خارج كرده و آنرا نحوي از وجود مجرد كه مباين با ساير وجودات مادي است، و لذا بديهي و مستغني از تعريف و تحديداست، دانسهاند. چرا كه چيزي كه ماهيت نداشته باشد يا انيّت آن عين ماهيت آن باشد، در اينصورت آن چيز با جنس و فصل قابل تعريف نخواهد بود. عده اي هم علت تعريف ناپذيري علم را بديهي بودن آن مي دانند؛ به اين معني كه اگر بخواهيم علم را تعريف كنيم علم چيزي جز علم نخواهد بود؛ علم با علم شناخته ميشود و اگر بخواهيم آنرا تعريف كنيم دور محال لازم خواهد آمد، پس علم تعريف حقيقي ندارد. البته شناختن، چيزي است و تعريف كردن چيزي ديگر. ما شايد نتوانيم علم را تعريف كنيم ولي ميتوانيم آنرا بشناسيم و بشناسانيم. يعني آنچه تعريف نشدني به نظر ميرسد خود علم است ؛ يعني علم به حمل اولي، ولي اينكه مصاديق آن چه هستند، يعني به حمل شايع، قابل شناخت است. به سخن ديگر، علم شناسي با خود علم فرق دارد، چرا كه خود علم ذاتاً معرفتي درجه اول است ولي علم شناسي يا معرفت شناسي و آنچه ما به دنبال آن هستيم معرفتي درجه دوم مي باشد، و ما در اينجا از بيرون علم به آن نگاه مي كنيم و مي توانيم همين را شرح و توصيف بكنيم. معناي لغوي علم : علم به كسر عين(عِلم)يعني دانش و گاه اطلاق مي شود براي اموري كه مبدأ كشف و انكشاف هستند. »، وجود حقيقي علم، اثر به جاي مانده از خلاقيت ذهن است كه صفتي قائم به نفس بوده و به آن دانش مي گويند. علم به سه چيز اطلاق مي شود : دانستن، دانسته شدن، و دانش كه نتيجه حاصل از دانستن و دانسته شدن است. اين سه به حسب وجود يك چيز هستند ولي در تحليل عقلي سه چيز مي شوند. علم به معني معلومات يا دانسته ها شامل علوم مدّونه و صناعات و حِرَفعمليه است. خواه مسائل و مطالب آن در ذهن ترتيب و تنظيم يافته باشد، يا در دفاتر اوراق نوشته شده و تنظيم گرديده شود. و علم به معني دانش، حالت نفساني در مقابل جهل است؛ به اين معني كه علم حالت وجودي و جهل عدم آن است. معناي اصطلاحي علم : در نوشته ها وگفتگوها معاني مختلفي از علم مراد شده است و هر دسته اي به تناسب زمينة بحثش تعريف معيّني از علم را در نظر داشته است. هر كسي كه در زمينه هاي علم و معرفت تحقيق مي كند بايد ابتدا منظور خود را از علم بيان كندتا خواننده دچار سر در گمي و مغالطه نگردد، چرا كه علم داراي معاني متعددي است و در همة آن معاني علم اشتراك لفظي دارد و مي دانيم كه اشتراك لفظ دائم رهزن است. مثلاً ممكن است كسي بخواهد در زمينة "پيشرفت علم در قرن 18 " تحقيقي انجام بدهد، در اينجا براي آن شخص ضروري است كه در درجة اول معني و منظور خود را از علم بيان كند تا خواننده دچار مغالطه نگردد، زيرا ممكن است خواننده با معني ديگري از علم كه در ذهن دارد وارد مطالعه شود كه آن معني، با معني اي كه نويسنده درنظر دارد خيلي تفاوت داشته باشد. معناي اصلي و نخستين علم كه بيشتر از همه به ذهن خطور مي كند، مطلق ادراك و آگاهي است ؛ يعني دانستن در برابر ندانستن. علم بدين معنا، مجموعة يافته هاي آدمي در برابر خود و جهان اطراف اوست كه شامل علوم مفهومي و علوم گزاره اي اعم از حقيقي و اعتباري مي شود. و اين همان مطلق انكشاف است كه در فلسفة اسلامي مصطلح بوده و مقسم علم حضوري و حصولي ميباشد. مطابق اين معنا،علم در برابر جهل است و عالم كسي است كه جاهل نيست و كلمة «Knowledge»در انگليسي و «Co naissance »در فرانسه معادل اين معناي علمي است، و در اين معنا، اخلاق، دين، عرفان، تاريخ، سياست، نجوم، رياضي، فقه، فيزيك، لغت و ….. همه علم محسوب مي شوند. معرفت شناسان معاصر غرب در تعريف همين معناي علم معتقدند كه علم عبارت است از «اعتقاد صادق موجه » به عبارت ديگر اعتقاد مطابق با واقع و مستند به دليل. يعني نسبت به گزاره اي مانند P باوري داريم كه آن باور با واقع مطابق بوده وبراي اين مطابقت، دليل و حجتي داريم. يعني شرط لازم معرفت اين است كه دلايل خوب و موجهي براي مدعا داشته باشيم، و اين موجه بودن تا زماني كه شكست نخورده و عكس و متضاد آن پيدا نشده باشد كامياب است، يعني زمينة باور داشتن آن دورانداختن بطلان آن است. عده اي در تعريفاتي كه از علم مي دهند، فقط به علم حصولي نظر دارند. چنانكه دركتاب منطق مرحوم مظفر در تعريف علم آمده است : « العلم حضور صورة الشي عند العقل » يعني علم همان حاضر آمدن صورت شي نزد عقل است. در اينجا علاوه بر حصولي بودن علم، بر كلي بودن آن نيز تاكيد دارد، يعني جزئيات از معناي علمي بودن خارج مي گردند، زيرا در اينجا از قيد عقل، كليت استفاده ميشود و ملاصدرا اين تعريف را از همة تعاريف صحيح تر مي داند. عده اي ادراك را تقسيم به علم و احساس مي كنند. يعني هر نوع ادراكي را علم نمي دانند، بلكه بين ادراكي كه مربوط به حواس باشد- كه در اين صورت درك ظواهر و عوارض متغيره است – با ادراكي كه مربوط به ماهيات ثابت و كلي است فرق ميگذارند؛ اولي را احساس و دومي را علم مي نامند. در اينصورت علم فقط با ماهيات ثابت و كلي سروكار دارد و عوارض متغيره و جزئيات از آن خارج مي شود. فرق احساس و علم در اين است كه در احساس، يك حس، نوعي از محسوس را دريافت مي كند و از حواس ديگري بي خبر است، ولي در علم، محسوسات درك شده جمع و تركيب ميشوند و به چيزي مانند اينكه « اين جسم سياه و شيرين است » حكم مي كنند. يا مثلاً وقتي يك كلمه اي را مي بينيم فقط شكل آنرا احساس مي كنيم، ولي علم معني لغوي آن را نيز مي فهماند. يا علم از مشابهت بين محسوساتي كه حس آن حوادث را به صورت جزئي و پراكنده درك كرده است، اتحاد و رابطة مفهوميوجوديشان را درك مي كند. احساس در اينجا موقت و گذرا بوده ولي علم ثابت و دائم است و با زوال احساس علم باقي مي ماند. عده اي نيز منظورشان از علم فقط تصديقات است،آنها تصورات را علم نمي دانند و منظورشان از تصديق اعم است از اينكه يقيني باشد يا ظني. و عده اي نيز فقط تصورات جزئي را از علم خارج كرده اند ؛ يعني اگر ادراك تصور باشد، بايستي آن تصور كلي باشد تا به آن علم گفته شود. عده اي نيز فقط تصورات كلي را كه مربوط به حقيقت و ماهيت اشياء است، علم دانسته و تصورات كلي را كه به رسم حاصل شده است و نيز تصورات جزئي و تصديقات را از تعريف علم خارج كرده اند؛ مانند تعريفي كه در كشف الظنون براي علم آورده شده است :« العلم تُمثّل ماهية المدرَك في نفس المدرِك »،در اينجا « تمثّل ماهيّة» را كه قيد آورده است، آن علم نه شامل تصورات جزئي مي شود و نه شامل صفات و عوارض حاصل و نه شامل تصديقات. تصديق جازمه يقيني معناي ديگر علم است، كه از اين معنا گاهي علم بالمعني الاحض و گاهي نيز يقين بالمعني الا عم تعبير مي شود. اعتقاد جازم مطابق با واقع تعريف ديگري از علم است. در اين تعريف تصورات و تصديقات مشكوك و تصديقات غيرقطعي وغيرحقيقي و غير استدلالي و ادراكات كاذبه از تعريف علم خارج ميشوند، چنانكه امام فخر رازي گفته است: « العلم اعتقاد جازم مطابق الموجب او ضرورة او دليل ». اعتقاد يقيني مطابق با واقعي كه از طريق خودش بدست آمده باشد، تعريف ديگر علم است. مراد از اينكه اعتقاد از طريق خودش بدست مي آيد اين است كه انسان آنرا از طريق يكي از راههاي كسب بدست آورده باشد ؛ يعني اگر تصديقي نظري باشد به كمك مقدمات متناسب و خاص به خود ( يعني از مقدماتي كه تصديقات نظري از آن حاصل ميشود و شرايط خاص خودش را دارد ) بدست بيايد. و اگر تصديق از قضاياي بديهي باشد از راه و طريقي غير از استدلال بدست بيايد ؛ يعني تصديقاتي كه روشن و واضح باشند, مثلاً فطريات كه اگرطرفين آن به درستي تصور گردد وضوحش آشكار است، و يا وجدانيات كه يافتن محكي آنها در درون نفس شرط است و ….. در مقابل اين معنا تقليد قرار دارد كه اعتقادي مطابق با واقع است وليكن از راه تقليد از غير و يا به خاطر شهرت بدست آمدهاند نه از طريق خودشان، كه در اينصورت علم بر آنها اطلاق نميگردد. تعريف ديگر علم، مجموعه اي از قضاياست كه بر گرد محور موضوع يا هدف خاصي با هم تاليف شده اند و رشتة علمي را به وجود آورده اند. در اين تعريف، فيزيك، شيمي، تاريخ، جغرافيا، عرفان، اقتصاد، روانشناسي و …. هر كدام يك رشتة علمي محسوب مي شوند. اين تعريف همة معرفتهاي تجربي، عقلي و نقلي و … را يك به يك و با هدف و موضوعي خاص در بر مي گيرد. معناي ديگر علم منحصراً به دانستنيهايي اطلاق ميشود كه قابل تجربه اند و يا بر تجربه مبتني هستند. اين علوم آزمون پذير بوده و در برابر علومي چون اخلاق، فلسفه، عرفان، فقه و اصول و …. كه غير قابل آزمون هستند قرار مي گيرند. به يك معناي ديگر ميتوان گفت كه اين علوم، معارفي هستند كه احكام آنها ابطال پذيرتجربياست. علومي چون فيزيك، زيست شناسي، شيمي و … از اين نوع علوم محسوب مي شوند و اين علوم از قرن 17 پديد آمده و در زبان انگليسي منظور از Science و Experimental science همين نوع علوم هستند كه به آن علم تجربي و به اختصار علم مي گويند. آنچه از تعاريف فوق بر مي آيد اين است كه تعريف علم به معناي مطلق ادراك بر همة اصطلاحات ديگر اشتراك معنوي دارد و در ساير تعاريف واژه علم اشتراك لفظي است و بديهي است كه خاص بودن برخي تعاريف و عام بودن برخي ديگر مستلزم آن نيست كه معناي خاص علم اصطلاح جديدي نبوده و از افراد يا انواع معناي عام باشد، همچنانكه لفظ انسان در يك اعتبار به معناي حيوان ناطق و به اعتبار ديگر براي زيد وضع گرديده است. علاوه بر اين ممكن است كسي به علت پيچيدگيهايي كه در علم وجود دارد اصلاً هيچ يك از تعاريف فوق را نپذيرد و با توجه به نياز و رشتة كاري و مطالعات خود تعريف جديدي از علم ارائه دهد تا از آن طريق در زمينة كاري خود، بتواند پاسخگوي نيازهايش باشد چرا كه «پرسش از چيستي علم، پرسش فلسفي است و در هر فلسفه اي جلوه اي از علم ظاهر مي شود و هر كس آنرا در آن معني كه به نياز و در خواست او پاسخ بدهد به كار ميگيرد» ؛ چنانكه مثلاً ويليام بريجمن (Williams Bridgman ) علم را به روش علمي تعريف ميكند و آنرا ( روش علمي را ) مساوي با علم مي داند، كه دانشمند در ضمن كار علمي خود آنرا به كار مي گيرد. و در اينصورت به تعداد دانشمندان نيز روش علمي وجود دارد يا دانيال ليتل (DanilLittle)سعي مي كند به جاي علم، تبيين علمي را روشن سازد. وي آنرا شامل بياني ميداند كه هدفش شناخت علتهاست، شكل منطقي داشته و موازين صحت و كفايتش را روشن مي سازد. كارل پوپر آنچه را كه به اعتقادش علم ناميده مي شود حدسهاي جسورانه در بارة واقعيت دانسته وقائل است اين حدسها بايد نقد شوند تا اكثريت آنها كهنادرست اند كشف شوند. و درجايي هدف علم را تفاسير رضايت بخش براي پديده هاي محتاج به تفسير مي داند كه انسان با آنها مواجه است. بالاخره دامنة تفاوت و گاهي تعارض در تعاريف علم بسيار زياد است به طوري كه برخي آنرا به نظم در نظر و عمل كه پايداري اش به كار آمدتر بودن آن بستگي دارد تعريف مي كنند؛ برخي علم را دانسته هايي با ارتباط منطقي كه از نسلي به نسل ديگر انتقال مي يابد تعريف مي كنند؛ عده اي آنرا به مجموعة منظم و سازمان يافته از اطلاعات و معلومات در بارة واقعيت خارجي كه مداخلة انسان را در آن واقعيات ممكن مي سازد تعريف كرده اند؛ عده اي علم را بازي و ورزش تفنني مي دانند؛ برخي نيز آنرا انديشه اي آزاد كه زاده عقل آدمي ميباشد و مي كوشد تصويري از واقعيت رسم كند، تعريف مي كنند؛ و بالاخره فيلسين شاله آنرا معرفتي جمعي و جهاني ميداند كه محصول كار بشريت بوده و آنرا جهد و كوششي براي شناخت حقيقت معرفي مي كند. بدين ترتيب ما نيز اين تعاريف را پاسخ به نياز تعريف كنندگان از علم قلمداد كرده و از تعاريف ديگر صرف نظر مي كنيم و در ادامه بحث به راهها و ابزار شناخت معرفت ميپردازيم. راهها و ابزار شناخت: ابزار شناخت در انسان متفاوت است و لذا راههاي شناخت نيز متفاوت مي گردد. ابزار هايي كه بشر از آنها براي شناخت بهره مي جويد عبارت ا ند از : حس، عقل، شهود، وحي و الهام. البته وحي و الهام، ابزارهاي معرفت براي انسانهاي عادي نبوده و اختصاص به انبياء و اولياء الهي دارد. با توجه به ابزارهاي شناخت، راههاي عادي كسب معرفت نيز متفاوت مي شود. منظور از راههاي عادي كسب و معرفت راههايي است كه همة انسانها بصورت بالقوه براي شناخت در اختيار دارند. اين راههاي مشترك عبارت اند از : 1) راه حس و تجربه 2) راه تعقل و استدلال 3) راه نقل 4) راه كشف و شهود. علاوه بر اين راهها، راههاي ديگري نيز وجود دارد كه همان وحي و الهام است و به آن راهها، راههاي غير عادي مي گويند. در اينجا قبل از اينكه به توضيح اين راهها بپردازيم بهتراست بين دو حوزة كشف و داوري كه از زمان پوزيتويست ها مطرح بوده است فرق بگذاريم. در حوزة كشف محقق و دانشمند آزاد است كه انديشه اش به هر سو برود و به هرگونه نظريه پردازي، تخيل، تمثيل و هرچه كه دوست دارد چنگ بياندازد، چرا كه اين مقام , مقام كشف و شناخت پديده است و براي اينكه عالم بتواند در كارش خلاقيت پديد آورد حتي ميتواند اسطوره ها و روياها وباورهاي زندگيش را در آن دخيل كند..اما در حوزه داوري آنچه را كه انديشيده است مورد محك قرار مي دهد – كه از نظرپوزيتويست ها به شيوة آزمون تجربي است – و اعتبار و روش علمي معمولاً درهمين حوزه مطرح مي شود. ولي بحث در حوزه كشف مربوط به روانشناسي و جامعه شناسي است و پوپر نيز در اين مورد با پوزيتويست ها همعقيده مي باشد. تعاريف و توضيحاتي كه ما در مورد روشهاي علم مي دهيم هم مربوط به حوزة كشف و هم مربوط به حوزة داوري است ولي تاكيدمان بيشتر بر روي مقام داوري خواهدبود، چرا كه به نظر درست ميرسد اعتبار علمي مربوط به همين مرحله يعني مقام داوري باشد. 1) راه حس و تجربه :مربوط به معرفتهايي است كه به كمك حواس درك ميشوند و داوري آنها به روش تجربي است. تمامي علوم تجربي طبيعي؛ گياهشناسي، جانور شناسي، فيزيك، شيمي و … و علوم تجربي انساني مانند روانشناسي، باستانشناسي، اقتصاد و…. از اين دسته اند. البته در اينجا عده اي حواس را يقين آور نمي دانند و به نظر آنان صرفاً با استناد به حواس نمي توان اطمينان داشت كه واقعيت آنچنان است كه ما احساس كرده ايم؛ در عين حال معتقدند كه ادراكات حسي در صورتي كه پشتوانة برهاني داشته باشد، يقين آور است. همچنانكه در مورد تجربيات گفته اند كه از آن جهت كه متكي بر برهان اند مفيد يقين هستند ولي اينكه آيا به چنين برهاني دست يافته ايم يا نه محل بحث و ترديد است. 2) راه تعقل و استدلال :مربوط به معرفتهائي است كه از راه عقل شناخته ميشوند و به روش عقلي داوري مي شوند. شناخت آنها يا بوسيلة بديهيات واقعي همچون بديهيات اوليه و وجدانيات و قضاياي تحليلي است و يا از طريق بديهيات ثانويه همچون متواترات و فطريات، ويا از طريق نظريات و كسبيات است. دسته اول و دوم را خطا ناپذير و يقيني مي دانند و دسته سوم گرچه خطا پذيرند ضريب خطا به ميزان پيچيدگي استدلال و دوري از بديهيات افزونتر مي گردد و با ارجاع به بديهي، مفيد يقين خواهد بود. 3) راه نقل :مربوط به دانستنيهايي است كه از راه نقل قول رسيده و داوري آنها به روش نقلي است. بدين معني كه اثبات يا رّد مطلب از طريق نقل امكانپذير است و مراد از نقل تاريخ و جغرافيا و جدل و صرف و نحو است نه تعبد. 4) راه كشف و شهود : طريق معرفتهايي است كه از راه شهود و عرفان كسب ميشوند. معناي شهود و معرفت عرفاني اين است كه حقيقت را بدون واسطه وآنچنان كه هست بيابيم. چنين معرفتي حضوري بوده و خطا در آن راه ندارد و قابل اتّصاف به حقيقت و خطا نيست، زيرا حقيقت و خطا و صدق و كذب در جايي متصور است كه واسطه اي موجود باشد، ولي در اينجا حقيقت بدون واسطه حضور دارد. البته از آنجا كه تفسيرها و تعبيرهاي علوم حضوري و شهودي بيواسطه نيستند احتمال خطا در آنان راه دارد. ساده ترين نوع كشف و شهود از احساس تشنگي و گرسنگي، احساس تنفر، علاقه، محبت، مهرو كين و عشق گرفته تا عالي ترين تجربه هاي عرفاني را شامــــل مي شود. لبته با يك نظر دقيق مي توان راه چهارم وراه سوم را به راه اول اول تحويل كرد، زيرا سلسلة نقل نمي تواند تا بينهايت پيش برود و بالاخره به كسي كه از راهحس، معرفت پيدا كرده است منتهي شود. راه كشف نيز به حس بر مي گردد با اين تفاوت كه راه كشف به حس باطني و راه نقل به حس ظاهري بر مي گردد. اگر بخواهيم درمورد هر كدام از اين راه ها به بحث تفصيلي بپردازيم، از مجال اين تحقيق خارج خواهد بود ولي به خاطر اهميت نظر فيلسين شاله و اينكه چگونه او همة روشها را به شهود بر مي گرداند، نظر او را در مورد روشهاي عمومي فكر مختصراً بيان مي داريم. شاله در كتاب فلسفة علمي يا شناخت روش علوم روشهاي عمومي فكررا منحصر به شهود و استدلال مي كند. حس را از اقسام شهود دانسته و استدلال را نيز به شهود بر مي گرداند. وي از شهود و شناسايي مستقيم، يك امر واقعي را قصد مي كند و آنرا دو قسم مي داند : يكي حسي كه آن ادراك مستقيم و بي درنگ شيء خارجي است، مانند اينكه بوي گل حاضري را حس مي كنيم بدون اينكه هيچ تصور كلي در آن دخالت كرده باشد ويا لفظي در كار بوده باشد، و ديگري شهود نفساني، و آن شناسايي مستقيم و بي درنگ خود و حالات وجداني است كه متوالياً در درون حاصل مي شود، مانند اينكه در خود اين لحظة مسرّت بخصوصي رامييابيم. وي بعد از شناسايي مستقيم ودر مقابل آن، شناسايي وفكري را قرار مي دهد كه بوسيلة نطق طي مراحل و فواصل كرده وپيش مي رود و اين نوع شناسايي را كه در واقع و خارج پيوسته است، به عناصر منقطع مبدل ساخته و تصورات كلي را كه الفاظ، معبر آنهاست، معادل آنها قرار مي دهد و الفاظ را نيز پس از تركيب، به صورت حكم و استدلال كه تابع قواعد منطق جمعي است در مي آورد. چنانكه وقتي گل سرخي ادراك ميشود، مي توان به ديگران گفت كه من گل سرخي را مي بينم، بدين نحو شناسايي مستقيم را به معرفت نطقي تبديل مي كندكه درحقيقت، تكلم دروني فكر است كه طي مراحل مي كند.شاله مبدأ همة علوم را به شهود بر ميگرداند ولي بين امر واقعي كه بوسيلهُ شهود و مستقيماً شناخته ميشود و آنچه كه فكر تدريجاً مي سازد فرق قائل است به طوري كه در اولي خطا را جايز نمي داند ولي در دومي كه انسان براي وصول به حقيقت سعي و كوشش مي كند خطا را جايز مي داند. دوره هاي علم شناسي : منظور از دوره هاي علم شناسي اين است كه علوم در دوره هاي مختلف چه وضعيتي داشته و روش كشف و داوري آنهاچگونه بود و در يك كلام فلسفةعلم در آن دوره ها چه بوده است. فيلسوفان علم ,تاريخ و فلسفة علم را به چهار دوره تقسيم مي كنند. 1)علم شناسي ارسطويي: علم شناسي ارسطو را مي توان دورة اول شناخت شناسي ناميد ؛ علم در اين دوره مجموعه اي از قضاياي ثابت شده اي بود كه بر حول موضوع خاصي گرد آمده بود و« راه علم در ايندوره منحصر به استدلال و عقل بوده است كه از طريق علم به وجود معلول، ثبوت علت يا بالعكس حاصل مي گرديد »، هيچ توجهي به تاريخ علم و متدولوژي نمي شد و ويژگيهاي علم در آن بي ابداعي، غير كمي بودن، غايت گرائي و نيز عجز از پيش بيني بوده است. اين علم به جاي اينكه جهان را تغيير دهد آنرا تفسير مي كرد و به جاي اينكه در صدد كشف قوانين باشد، بيشتر از ماهيات پرده برداري مي كرد و به همين خاطر بود كه به تعاريف ارج فراوان مي نهاد و داوري علوم را نيز از طريق همين تعاريف انجام مي داد. تجربه به همراه يك قياس خفي (هيچ امر اتفاقي دائمي و اكثري نيست) مهمترين شيوه دست يافتن به قوانين علمي و مقتضيات طبايع بود. مهمترين نسبتهايي كه ايندوره بر روي آنها كارشده است: نسبت طبع و طبعي، معلول و علت، و ذات و ذاتي بوده است. دانشمــندان ايندوره تصور مي كردند كه موجودات ذات و طبايعي دارند و جستجو در آنها لازم است و نسبتهاي قسري و عرضي، جايگاهي در علم ارسطوئي نداشت. طبيعيات ايشان سخت تحت تاثير الهياتشان بود و آنها در الهيات به اين قاعده ملتزم بودند كه قسر و آنچه بالعرض است دوام ندارد، استقراء و تجربه در نظر آنان مقام رفيعي داشت و از طريق مجربات به آساني به قياس راه مي يافتند. چند مشاهده و يك قياس خفي راز و نهان طبيعت را براي آنان آشكار مي كرد، سپس با دست يافتن به طبيعت اشياء، ادعايشان آن بود كه فلان طبيعت در همة جهانهاي ممكن فلان آثار را خواهد داشت مثلاً "خورشيد" و" اين خورشيد" برايشان فرق فراواني داشت، چرا كه " خورشيد "-درنظر خودشان - بر طبيعت وجودي دلالت دارد و "اين خورشيد" بر فردي از آن طبيعت، پس گزارة " خورشيد فلان مقدار حركت را در فلك خارج دارد"، قضيه اي كلي و اولي است و ميتواند مقدمه قياس قرار گيرد چون قضيه يك قضية حقيقيه است نه خارجيه. 2)علم شناسي تحصّلي : از زمان فرانسيس بيكن اصطلاح علم تغيير پيدا كرد،اساس آن از عقل به حس تبديل شد، روش علم تحقيقي شد، علم از حواس و ظواهر اشياء بحث كرده و ديگركاري با حقايق و ذوات اشيا نداشت. در ايندوره تنها معرفت مطمئن بشري معرفتي شد كه مبتني بر تاثرات حسي باشد. چنانكه فرانسيس بيكن اعتقادش بر اين بود كه " اگر بخواهيم حقيقت اشياء را بشناسيم، بايد به خود طبيعت رجوع كنيم نه به نوشته هاي ارسطو ؛ و بايد كه حبههاي مشاهدات را بر هم زده و از آن شراب علم، جاري سازيم. تحت تاثير آزمايشگران بزرگي چون گاليله، عده اي بر آن شدند كه تجربه را هر چه بيشتر به منزلة منبع معرفت محسوب بكنند. بدين ترتيب با نظر افكندن بر علمي كه بعد از رنسانس باليد و با مدد گرفتن از آراء كانت و هيوم و با تاكيد بر روش شناسائي معرفت علمي از معرفتهاي ديگر و با حرمت بسيار نهادن بر علم تجربي، تصوير تازه اي از علم عرضه شد. پوزيتويسيم ظهور كرد و بر آن شد كه روش علمي فقط بر مشاهده استوار است و اين روش را حتي به علوم انساني نيز سرايت داد. پوزيتويستها به تحقيق پذيري تجربي در خصوص معناداري قائل شدند و مفهوم، زماني بر ايشان معنادار شد كه بتوانند آنرا از طريق مشاهدة مستقيم يا غير مستقيم ببينند و يا به سنجش در آورند. از نظر آنان دو دسته از احكام تحليلي و تحقيق پذير معنا دار بودند. و منظورايشان از قضاياي تحليلي، قضاياي تتولوژيك و اين هماني است غير از اين دو قسم گزاره، بقيه گزاره ها از نظر آنان بي معني است. چنانكه گزاره هاي متــافيزيكي، ديني , اخلاقي،… فاقد معنا بوده و نيز گزارههاي ارزشي را حاكي از احساسات دروني مي دانستند. از نظر ايشان علم كاملاً از متافيزيك جدا بود. هر مشاهده اي بر تئوري مسبــــوق بود و ذهن چون كشكولي خالي در نظر گرفته مي شدكه بايد از مشاهده پر شود. آنها با نسبيّت گرايي در ستيز بودند و آرزوي ديرينشان وحدت بخشي به علوم بود و پوزيتويستها بين دو مقام داوري و كشف، تفكيك قائل شدند و روش علمي آنان در روش داوري خلاصه شد و مقام کشف و گرد آوري را بي روش باقي گذاشتند. 3 )علمشناسي منطقي دستوري : از اين دوره كه به دورةمابعد اثباتگرائي (Post-positivism) ياد مي شود، از شخصيتهاي بارز آن كارل پوپر و ايمر لاكاتوش مي باشد، در اين دوره، معيار علمي بودن، ابطال پذيري بود نه اثبات پذيري، و در نظر فيلسوفان اين دوره، علمي بودن و غير علمي بودن احكام مطرح بود، نه معنا دار و بي معنا بودن آنها. در اين نوع معرفت شناسي، استقراء هيچ سهمي نداشته و ذهن چون چراغ فرض مي شود نه كشكول، تئوري سخت مورد استقبال بوده و بر مشاهده مقدم است. چنانكه مشاهده با نور تئوري روشن مي گردد. علم از يك سوال شروع مي شود و سپس به آن سوال يك پاسخ داده مي شود كه اسم آن فرضيه است، پس به كمك آن دو ( سوال و فرضيه) ذهن ما به كشف علمي رهنمون مي شود چنانكه به كمك چراغ به دنبال آن سوال مي رويم. در اين دوره، علم از فلسفه مستغني نبوده وآنها در هم تنيده اند و متافيزيك منبعي براي فرايند كشف علمي شده و حتي جايگاه گزاره هاي متافيزيكي نه تنها در علوم انساني كه در علوم پايه و طبيعي نيز نشان داده مي شود. وحدت روش علوم طبيعي و انساني در مقام داوري همچنان پا بر جا است ولي در مقام گرد آوري علوم روشي ندارند و وحدت علوم از طريق تحويل علوم به يك علم بنيادين ديگر محل اعتنا نيست. 4) علم شناسي تاريخي - توصيفي : اين مرحله با ظهور كتاب ساخـــــــتار انقلابات علمي تامس كوهن (T.Kuhn. The Structure of Scientific Revolutions )آغاز مي شود. در اين دوره، تاريخي بودن و نسبي بودن علم كاملاً بر فلسفة علم سايه افكنده وديگر كنار گذاشتن نظريه ها بواسطة واقعيات ابطال كننده نيست، بلكه نظريه اي رقيب است كه از حيث قدرت تبيين و پيش بيني آن از نظريه هاي ديگر تواناترباشد. پپيشرفت علم ديگر انباشتن علوم و نيز زدودن خطاها نيست، بلكه آنچه پيشرفت علوم را محقق مي گرداند زقابت نظريه هاست. در اين دوره، منطقي شمردن روش علمي غير منطقي است و انقلابات علمي همه پذيرفته شده اند و به خاطر همين انقلابات , نظام تازه با نظام پيشين هيچ قدر مشتركي ندارد و آمدن اين نظام تازه نمي تواند تبيين منطقي شود. در اينجا علمي بودن يك راي در گرو پذيرش اهل علم است و علم ديگر هيچ روش داوري و گردآوري معين و مضبوطي ندارد. در اين دوره كه از آن به دورةآنارشيسم علمي ياد مي شود همه چيز را روا مي دانند چنانكه فايرابندبر اساس پيچيدگيهاي تاريخ، اين انتظار را كه علم بتواند بر اساس چند قاعده ساده روش شناختي قابل تبيين باشد، نا مطبوع مي خواند و فرياد بر مي آورد كه " همه چيز ممكن است. " علم در اين دوره سخت به روانشناسي و جامعه شناسي آميخته شده است و به آن به منزلة پديده انساني – فرهنگي نگريسته مي شود و همچون ديگر پديده هاي فرهنگي و انساني مستغرق در ارزشها دانسته مي شود، و داوريهاي ارزشي در درجة اول بنا بر ملاحضات عملي صورت مي گيرد و ملاحضات نظري تابع مصلحت هاي عملي است ارزيابي: امروزه يك چيزي متداول شده است و آن اينكه علم را مساوي با Science مي گيرند و واژه علمي را فقط بر علوم تجربي به كار برده و آنرا معادل با درست مي انگارند و در مقابل، دانستنيهاي غير تجربي را جهل تلقي كرده و آنها را در رديف نادرست ها ميچينند. ولي براي ما فهم اين مسأله مهم است كه بدانيم دايره درست و نادرست فراختر از دايره علمي و غير علمي است نه هر چه درست باشد علمي بوده و هرچه غير علمي باشد لزوماً نادرست است. البته علم به معني علمي بودن ياscience هيچ عيب و ايرادي ندارد، آنچه عيب و نقص اساسي و جوهري دارد و خطايي بزرگ است علم زدگي است. علم زدگي به اين معني كه علمي بودن را به معناي درست بگيريم و به قلمرو و محدوديتهاي آن توجهي نكنيم و از آن جهان بيني ساخته و آنرا كليد هر مسأله و هر مشكلي بدانيم. بايد توجه كنيم كه جهان بيني ما به هيچ وجه نمي تواند علمي باشد، چرا كه علم حدود دقيقاً مشخصي دارد و فقط چگونگي پديده هاي مورد بررسي را به ما مي دهد و نمي تواند از دايره حوادث و ظواهر و عوارض، يعني پديدارها، تجاوز كند. علوم نمي توانند در بارة ارزشها داوري كنند چرا كه از صلاحيت آنها خارج است. علم نمي تواند بين نيك و بد تميز قائل شود؛ مثلاً مي تواند به ما بگويد كه امكان سقط جنين هست يا نه، ولي نمي تواند بگويد كه چنين كاري خوب است يا بد، و هيچ راه حل اخلاقي براي مسائل فراواني كه فن آوري رو به پيشرفت پيوسته ايجاد مي كند، ارائه نمي دهد. قلمرو علم ( science ) فقط محدود به اين جهان است و نمي تواند مثلاً در مورد ماوراء طبيعت تحقيق كند و بيان علمي اظهار دارد بلكه فقط ميتواند در بارة آن اظهار عقيده كند و اگر برخي مسائل ما بعد الطبيعه روزي راه حلي يافت كه مقبول عام باشد مطمئناً اين موفقيت در پرتو روش علمي نيست بلكه در پرتو بكار بستن روشي است كه اساس آن نفساني است و آن عبارت است از تفكر عميــــق و شهود. اين چنين مطالعه اي نوعي روانشناسي بسيار عميق است. بدين ترتيب اگر ما بعد الطبيعه، علم (science ) نيست، لااقل به يكي از علوم منسوب است. نتيجه اينكه معرفت و علم از يك نوع نيست و فقط در يك چيز كه ( science ) باشد خلاصه نمي شود و انواع گوناگون معارف وجود دارد. ما نيز بايد همة معارف را به رسميت شناخته و علوم را منحصر به علوم تجربي ندانيم، و اينرا نيز قبول كنيم كه معارف همديگر را تقويت مي كنند و همزيستي معارف به سود همة آن معارف است؛ به طوري كه حتماً براي شناخت علوم تجربي به معارف ديگر نيازمنديم. پس به جاي نا ديده گرفتن انواع معارف بايد از آنها بهره مند شويم. بايد انواع معارف ديني، معرفت مذهبي، عرفاني، فلسفه و معرفت تجربي و … را خوب بشناسيم و مجال برخوردشان را فراهم سازيم و اجازة رشد را به هر كدام بدهيم نه اينكه يكي را طرد كرده و ديگري را قبول كنيم. نكتة ديگري كه در اين بخش لازم است آورده شود مربوط به بحث ابزار و روشهاي شناخت است. عدهاي مرجعيت (Author ) را نه به عنوان ابزاري براي شناخت بلكه ملاكي براي ارزيابي مي دانند، بدين صورت كه استناد به اقوال و آراي صاحبنظران را ملاك ارزيابي قرار مي دهند، يعني براي تصديق قضيه اي به قول كسي كه صلاحيت دارد، استناد مي كنند. اين امر سابقه اي بسيار طولاني دارد و اوج آن در قرون وسطي بوده است. بدين صورت كه در آن زمان كافي بود كسي بگويد ارسطو چنين گفته است يا در ميان فيثاغورثيان كافي بود كسي بگويد استاد چنين گفته است. و همين نكته براي آنان ملاك و معيار شناخت و ارزيابي وداوري بود و ديگر روي حرف آنها حرفي نبود. ولي به نظر مي رسد كه اين ابزار و ملاك، يك ابزار و ملاكي ثانوي باشد و في نفسه اعتباري نداشته باشد ؛زيرا اول بايد فهميده شود كه خود آن رأي و گفته كه فلان كس گفته است، بر چه معيار و ملاكي گفته شده و با كدام ابزار به آن دست يافته شده است. و آيا با واقع مطابقت دارد يا نه ؟ دوم اينكه آن ابزار يا ملاك ( مرجعيت ) نمي تواند در همه جا كارايي داشته باشد ؛ چرا كه ممكن است دو يا سه نفر از آن مراجع يا صاحب نظران باشند كه رأي و گفتة آنها با هم تعارض داشته باشد چنانكه مثلاً ممكن است عالم مسيحي بگويد مسيح خداست و عالم يهود بگويد يهوه خداست. در اينجا حرف كدام صاحب نظر را بايد قبول كرد ؟چرا كه هر دو مرجع و صاحب نظرند ولي گفته شان فرق دارد، اما نمي توان يكي را بر ديگري ترجيح داد چرا كه هردو ادعا بر مرجعيت مبتني است. پس نتيجه اينكه اين ابزار يا مرجعيت في نفسه اعتبار نخواهد داشت و به آن نمي توان استناد كرد. البته عده اي استناد به امامت و رسالت شخصي را كه عصمت او اثبات شده است معتبر مي دانند و آنرا در صورتيكه حجيت و اعتبار آن از راه عقل اسناد شده باشد قبول دارند و آنرا به عنوان ملاك ثانوي تلقي مي كنند. ولي اگر به اين نكته هم توجه كنيم كه علم محصولي دسته جمعي است و چيزي است كه بايد در دسترس همه قرار گيرد، بر اين مورد اخير اشكال وارد ميشود و آن اينكه حجيت و اعتبار عصمت يا بايد بر همه اثبات شده باشد تا آنرا قبول كنند ويا اينكه آن علم، مخصوص كساني باشد كه فلان صاحب نظر را قبول دارند وبراي آنان اين عصمت اثبات شده است، ولي مسلم است كه مخصوص بودن در علم معنا ندارد ونيز اين را بايد اضافه كنيم كه استناد كردن به فلان صاحب نظر فقط ميتواند در مقام كشف مورد دفاع باشد ولي در مقام داوري , هيچ گونه راه دفاع ندارد و در مقام كشف هر كسي آزاد است كه از هرچه دلش بخواهد به آنها چنگ زده و استفاده كند. بديهی است که اگر ما کثرت گرائي معرفت شناسی را ـ كه از آن به دورة آنارشيسم علمي ياد شد ـ بپذيريم، چنين علمي معنا دار بوده و ممكن خواهد بود. چرا كه دراين دوره همةروشها ممكن وقابل قبول است و اين روش، يعني ملاك كشف وحتي داوري قراردادن احاديث و روايات و متون مقدس را مي توان به عنوان يك روش علمي پذيرفت وآنرا نوعي علم محسوب كرد،چرا كه درايندوره « همه چيز ممكن است» واين نوع علم شناسي نيز يكي ازمصاديق آن ’همه ‘ اي خواهد بود كه آن ممكن است. ولي آيا واقعأ اگر ما «همه چيز ممكن است »را بپذيريم معياري براي برتري علمي بر علم ديگر خواهيم داشت آيا اينچنين برداشتي از علم،تناقض را به دنبال نخواهدداشت؟ آيا كسي نميتواند در اين دوره پيدا شود وبگويد «هيچ چيزممكن نيست» ؟ آيا «هيچ چيز ممكن نيست» نمي توانديكي از مصاديق «همه چيز ممكن است» باشد؟وآيا اصلاًامكان داشتن همه چيز، دليل بر تحقق خارجي آن است؟مگر نه اين است كه انسان صد سر هم از نظر منطقي ممكن است،ولي آيا چنين انساني تحقق خارجي يافته است ويا مي يابد؟ اگر به اين موارد دقت كنيم مي بينيم كه معرفت شناسي دراين دوره كاملاً از صورت منطقي خود خارج گشته و بي منطقي در آن رواج يافته است. مادر اين بحث به همين جا اكتفا مي كنيم به اين دليل كه بحث وكاوش پيرامون آن، فرصت زيادي راميطلبد كه از حوزة اين تحقيق خارج است. پس بايد كه در بحثهاي علمي خود، با تعريفي منطقي ازعلم منظور خودمان را ازآن بيان بداريم، هميشه علم را به معنايscience و آنرا مساوي با درست نگيريم. ازآن جهان بيني نگرفته وحدود آنرا مشخص بكنيم. وبين معرفتهايي كه ازراههاي عادي كسب و معرفت بدست مي آيد وآنهايي كه ازراههاي غيرعادي بدست مي آيند فرق بگذاريم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 10:0 توسط گروه فلسفه استان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
از آنجايي كه ارتباط را امري ضروري و حياتي ميدانیم برای تکمیل حلقهي ارتباطي ميان مدرسين فلسفه و منطق استان در صدد ايجاد اين وبلاگ بر آمدیم.
از همهي سروران انتظار داريم ما را در اين مسير ياري كنند. كاظم اصغري |
|
RSS
|